نود و دو
-
تاریخ: 1397/12/18 ساعت: 22:30
ادامه مطلب
نود و سه
-
تاریخ: 1397/12/18 ساعت: 22:30
روزهای آخره که داری تو شکم من تکون میخوری و بازی میکنی..کی فکرشو میکرد من و کوهنورد به این زودی پدر و مادر بشیم..ولی وقتی دکترم گفت با سن و شرایط تیروییدت زیاد امیدوار نباش که بهه زودی بچه دار بشین..ی
نود و چهار
-
تاریخ: 1397/12/18 ساعت: 22:30
ادامه مطلب
نود و پنج
-
تاریخ: 1397/12/18 ساعت: 22:30
سلام به همه ممنونم بخاطر تبریکاتون عزیزانم ببخشید کامنتارو میخوندم ولی با گوشی نمیشه هم خوب نوشت هم خوب جواب داد ایشالا وقتی رفتم خونم و اگه بچه داری فرصت بده تایید میکنم و جواب میدم زایمان من سزارین
نود و شش
-
تاریخ: 1397/12/18 ساعت: 22:30
دلم برای مجردیام تنگ شده برای ازاد بودنم برای بی دغدغه بودنم اما الان چی؟با یه دل شکسته و یه بچه دوماهه تو خونه مامانم دور از چشمش اشک میریزم،هرچند که تا دراز کشیدم روی تخت و چشمای پف کرده ام و دید حدس زد کل یکساعتی که تو راه خونش بودمو اشک ریختم ولی گفتم نه خوابم میاد فقط..الانم مثلا خوابم دلم برای...
نود و هفت
-
تاریخ: 1397/12/18 ساعت: 22:30
سلام خیلی خیلی دلم میخواد زود زود سرم خلوت بشه و بیام کلی تعریفی بنویسم،حتا تو سر رسیدمم وقت نمیکنم بنویسم دیگه عمق فاجعه رو درک کنین ولی این روزای ما با صدای خنده های فینگیلی و دست و پا زدنش و نق زدنایی ک میگه بغلم کن و برق چشمای رنگیش میگذره... پسرم کانال داره هرکسی دوست داشت میتونه بیاد کانالش
نود و هشت
-
تاریخ: 1397/12/18 ساعت: 22:30
سلام نمیدونم چرا اصلا وقت نمیکنم بیام اینجا وبنویسم حتا تو سر رسید هم نمینویسم حتا تو کانالم زیاد نمینویسم انقدر اتفاقا افتاااااااده یکی یکی کوتاه میگم پسرکم واکسن چهارماهگیشو زد و حسابی شیرین کاری
نود و نه
-
تاریخ: 1397/12/18 ساعت: 22:30
خداییش خیلی بی ادبم که اینجا نمینویسم هرچی باشه از دوران نامزدیم تا همین چندماهه پیش و نوشتم اونوقت ولش کردم ! خب بچه وقتمو میگیره ولی دلیل نمیشه چطور میتونم تو کانالش بنویسم ! خیلی بدم میدونم ببخشید
هشتاد و هشت
-
تاریخ: 1396/11/16 ساعت: 23:43
روزهای من و فینگیلی و کوهنورد مثل برق میگذره .. سنگین شدم .. اونم یهویی انگار سر یک هفته یه وزنه به شکمم اویزون کردن و من خودمو میکشونم به جلو .. خیلی گرمم میشه .. خیلی معدم اذیت میشه .. خوابم بد شده .. جوریکه اکثر روزا دیر میرسم شرکت .. همین الان به معنای واقعی دارم چرت میزنم و تایپ میکنم .. لگد می...
هشتاد و نه
-
تاریخ: 1396/11/16 ساعت: 23:43
بیست و چهارم .. سالگرد ازدواج ما بود ٫ سرکار بودم پنجشنبه خواهرم بی مقدمه زنگ زد که پاشو بعد از شرکت بیا خونه ما .. گفتم نه خونه خیلی کار دارم حداقل ۲-۳ دور باید لباسشویی بزنم و کف خونه کثیفه کلی ظرف نشسته و اینا .. اگرم بخوام بیام باید برای همسر غذا بزارم ٫ و کلی نه و نمیشه اوردم و اخر سر این من بو...
نود
-
تاریخ: 1396/11/16 ساعت: 23:43
الان که این پست رو مینوسیم رو تخت این موقع روز دراز کشیدم و مثلا دارم استراحت می کنم .. خب من دیگه شرکت نمیرم و روزهای قبل از زایمانم شروع شده ... همین الان دیدم خوابیده نمیشه تایپ کرد بلند شدم نشستم روی تخت .. چند روزی هست که دیگه شرکت نمیرم و به همه روزهای گذشته فکر میکنم .. اینکه همه ی حرکات و تغ...
نود و یک
-
تاریخ: 1396/11/16 ساعت: 23:43
دیگه آخراشه .. دیگه آخرامه ... من یه مامان انسولینی هستم ، با درد های سیاتیکی ،با روحیه کم برای بچه داری...شایدم از اینکه دیگه شرکت نمیرم ناراضیم نمیدونم ..ولی اخرین باری که حالم تو شرکت بد شد و راهی اورژانس بیمارستان شدم برام تصمیم گرفتن دیگه شرکت نیام ..حوصلم سر نمیره تو خونه بنظرم خیلی خوب تحمل ک...
هشتاد و پنج
-
تاریخ: 1396/9/13 ساعت: 18:23
شب و روز ِ من و کوهنورد شده فکر کردن به فینگیلی .. صحبت کردن باهاش ، لالایی خوندنای من ، تکون دادنای بدنم موقع خواب ، فکر کردن به جا به جابب اتاق خواب رای باز کردن وسایل بچه .. و در اخر .. دستمو میزارم روی شکمم و فشار میدم و پیداش میکنم بعد یهو یه ضربان قوی حس میکنم و ولش میکنم انگار جاش تنگ میشه .....
هشتاد و شش
-
تاریخ: 1396/9/13 ساعت: 18:23
من اومدم .. بعد از کلی گشتن برای یافتن یک سونوگرافی که قیمتهاش نجومی هم نباشه تو بالاترین نقطه تهران مثل دفعه قبل رفتم سونوگرافی .. بماند که اون روز با چه استرسی خودمو رسوندم و با چهل و پنج دقیقه تاخیر .. بالاخره سه شنبه هفته پیش .. شاهد دیدن دستهای مشت کرده ی کوچولوم بودم .. حتا زد تو صورتش .. با ا...
هشتاد و هفت
-
تاریخ: 1396/9/13 ساعت: 18:23
حالا که فهمیدیم فینگیلی ما اقا پسر هستن کم کم خرید هاشو شروع کردیم در حد بادی و سرهمی و شلوار زمستونی ولی کم و خوشگل البته خواهرم مسعول خریدای منه و منم خیلی سلیقشو قبول دارم .. هنوز خودمو کوهنورد نتونستیم براش چیزی بخریم ولی دعا کنید که بتونیم و یه کمکی کنیم به مامانم ... دیوز همکارم از شیراز برگشت...
هشتاد و دو
-
تاریخ: 1396/7/21 ساعت: 13:18
دوران عجیب و غریبی رو می گذرونم .. دو هفته ای هست که فینگیلی بهم فشار میاره و داره جا باز میکنه هرچیم که میخورم سر معدم میمونه .. با قرص و استراحت باید هضمش کنم .. از دیگر هیجانات این دوره هوس های شدید و افتضاح و آبرو بر من تو محیط شرکت به حدی که ساندویچ همکارمو میبعلم و بیچاره ها زل میزنن به قیافه ...
هشتاد و سه
-
تاریخ: 1396/7/21 ساعت: 13:18
دو سال پیش دقیقا همین ساعتا بود که من وارد محضر شدم .. البته دوسال پیش روز عید قربان بود ، یه سلام کوتاه کردم که کسی نشنید .. و تند تد قدم برداشتم به سمت جایگاه .. پست روز موعود تو آرشیومم هست .. حس عجیبی بود که میخواستم از 28 سال مجردی پر از فراز و نشیب و اتفاقات تلخ و خوب وارد دوره متاهلی بشم .. ه...
هشتاد و چهار
-
تاریخ: 1396/7/21 ساعت: 13:18
تاسوعا و عاشورای امسال هم تموم شد .. مثل هر سال بود کوهنورد که همش تو ایستگاه صلواتی محلشون بود منم اواره خونه این و اون .. ولی مثل پارسال رفتم مجلس همون خانمی که دوسش داشتم این سری زودتر از خواهرای کوهنورد رفتم اونا عادت دارن دیر برن کلا5 دقیقه میشینن غذاشونو میگیرن و میرن ولی من از وسطاش رفتم با ا...
هشتاد و یک
-
تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 5:27
دیگه کم کم دارم اون به اون حس مادر شدن نزدیک می شم .اذیتهای گاه و بیگاه فینگیلی شروع شده به حدی که منو راهی بیمارستان کرد و مجبورم کرد که سرم و امپول بزنم .. یکم تغییرات هم تو اندامم حاصل شده .. سونوگرافی اول رو رفتم و طبیعی بوده و ازمایش رو هنوز نرفتم .. شاغل بودن این مشکلات نداشتن وقت رو داره دیگه...
هشتاد
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 15:51
نمیدونم حکمت خدا چیه .. البته قطعا من عقلم قد نمیده به حکمتش من هرچقدر از کارای بی برنامه ای که قراره ایندمو ی جورایی اونجوری که دلم میخواد پیش نبرم ، بدم میاد .. به سرم میاد ! البته ناگفته نماند حتما خدا میخواد که اینجور اتفاقات برام بیافته و بهم بفهمونه بشین سر زندگیت و بسه و شوهرم کردی ادم نشدی ؟...