هفتاد و نه
-
تاریخ: 1396/4/19 ساعت: 18:28
من دختر کم توقعی هستم .. البته گاهی اوقات لج درونم میگه کم توقع نباش و ازش بخواه اون چیزایی که تو دلت مونده .. ولی از اون دسته ادمایی نبودم که بشینم تا توقعاتمو یکی دیگه براورده کنه . شایدم من مقصرم و طرز فکرم اشتباه بوده .. پول دادن کوهنورد به من برام لذت بخشه ولی همینکه بهم پول میده نصفشو خرج خود
هفتاد و هشت
-
تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 16:52
مسافرت با کوهنوردم بهم خوش می گذره .. خیلی خوش سفره .. اصلا نمیزاره بهمون بد بگذره .. از جاهای خوب رفتن گرفته تا خرید کردن و خورد و خوراکمون همیشه بیش از اندازه بوده.. ما تعطیلات اول هفترو رفتیم اصفهان پیش هستی عزیزم که چقدر بهمون خوش گذشت و دیدار تازه کردیم .. کوهنورد تا الان اصفهان رو ندیده بود
هفتاد و هفت
-
تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 11:13
روزاییکه با کوهنورد بحثم میشه ، بیشتر دلم براش تنگ میشه .. کشش بیشتری بهش پیدا می کنم.. مثل همین الان که دوست دارم بهش زنگ بزنم ولی نیمچه غرورم اجازه نمیده دیگه فکرشو بکنین از صبح زود ک اماده میشی تا بیایی سرکار بحثت میشه تا اخر روز رو چجوری میخوای تحمل کنی.. خب ظاهرا غرور کوهنورد از من کمتره .. هم
هفتاد و پنج
-
تاریخ: 1396/3/26 ساعت: 19:33
این روزا یه جور ِ دیگه ای همدیگرو دوست داریم ، انگار که تازه داریم همو کشف می کنیم .. تازه داریم میشناسیم همدیگرو .. اکثر شبایی که روی مبل ولو شدم و چایی برام میریزه باگذاشتن چایی کنارم پیشونمم میبوسه .. و من اونقدر خسته ام که نمیتونم جواب بدم محبتشو . حتا نمیتونم چشمامو از زور خواب باز کنم و نگاهش
هفتاد و دو
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 21:32
همینکه بشینیم با کوهنورد در مورد گرفتن مرخصی برای رفتن به عروسی دوستمون صحبت کنیم ، یه چیزی قلقلکم میده ... چون متقابلا دوستمون هم برای عروسی ما اومد تهران .. حالا ما میخوایم بریم اصفهان .. حس خوبیه وقتی میبینی دوستای 4-5 ساله وبلاگیت یکی یکی دارن سر و سامون میگیرن حالا یکی با داشتن شغل خوب .. یکی
هفتاد و شش
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 21:32
این روزا یه جور ِ دیگه ای همدیگرو دوست داریم ، انگار که تازه داریم همو کشف می کنیم .. تازه داریم میشناسیم همدیگرو .. اکثر شبایی که روی مبل ولو شدم و چایی برام میریزه باگذاشتن چایی کنارم پیشونمم میبوسه .. و من اونقدر خسته ام که نمیتونم جواب بدم محبتشو . حتا نمیتونم چشمامو از زور خواب باز کنم و نگاهش
شصت و نه
-
تاریخ: 1396/2/20 ساعت: 14:00
سلام سال نو همین چنتا خواننده وبلاگم و فوضولای خاموش مبارک .. ایشالا سالی سراسر از شادی و موفقیت برای همتون باشه .. خب از روزهای اخر سال 95 بگم که به شدت زود گذشت و همه ی کارهای مربوط به تحویل سالمون موند دقایق نود .. مثلا چیدن هفت سین که دقیقا 10
هفتاد
-
تاریخ: 1396/2/20 ساعت: 14:00
پنجشنبه برام خیلی هیجان انگیز بود چون .. ازم تعریف شد .. بهم گفتن پیشرفتت خیلی خوب بوده توی کارت و چم و خم دستت اومده ، خب منم خوشحال شدم ، چون تعریف از خود نباشه هرجایی که کارمند بودم همین حرفارو بهم زدن ولی این شرکت برام مهمتر از جاهای دیگه بود ..
هفتاد و یک
-
تاریخ: 1396/2/20 ساعت: 14:00
دروه مهمونیام شروع شده تقریبا سه هفته ای می شه که هر جمعه مهمون دارم ، یعنی بازدید عیدمون .. خداروشکر تا الان هم روسفید بودم چه از زمینه پذیرایی ، چه پخت و پز ، چه داشتن برنامه ریزی و سرو شام به موقع .. حتا نشستن با مهمونا و صحبت کردن باهم .. دارم به
هفتاد و سه
-
تاریخ: 1396/2/20 ساعت: 14:00
همینکه بشینیم با کوهنورد در مورد گرفتن مرخصی برای رفتن به عروسی دوستمون صحبت کنیم ، یه چیزی قلقلکم میده ... چون متقابلا دوستمون هم برای عروسی ما اومد تهران .. حالا ما میخوایم بریم اصفهان .. حس خوبیه وقتی میبینی دوستای 4-5 ساله وبلاگیت یکی یکی دارن س
هفتاد و چهار
-
تاریخ: 1396/2/20 ساعت: 14:00
اینکه یک روزو مرخصی بگیری تا استراحت کنی بخاطر عفونت چشمت ... ولی دلت طاقت نیاره و بگی سحر بیاد پیشت میشه دیروز که هستی سه چهار بار زنگ بزنه و سه تایی مسخره بازی دربیاریم ... درسته که هستی کیلومترها از ما دوره ولی حضور داشت بین ما و تو خونه من ... ا
شصت و هشت
-
تاریخ: 1395/12/27 ساعت: 11:36
جلوی پنجره پهن شرکت ایستادم و دمنوش میخورم .. میدون ولیعصر کاملا تو تیر رس .. به این فکر میکنم که چندین سال بود که این میدون بسته بود و حالا باز شده و شده یه زیر گذر محل رفت و آمد مردم .. دورشم روز به روز گل میکارن و بهش خوب می رسن .. ادمایی رو میبینم که از اون دست بلوار میان این دست و اکثرا تو دست
شصت و پنج
-
تاریخ: 1395/12/20 ساعت: 5:33
قطعا لطف خدا بوده که من تو هفته ی اول شروع کار ِ جدیدم ، عکاسی تبلیغاتی شرکت رو دستم بگیرم .. و ایده پردازی کنم و نظراتم اجرا بشه .. دوتا کارمند زیر دستم کار کنن و هر روز حدود نیم ساعت تو جلسه با مدیران باشم و از فکر هام استقبال کنند. همیشه همینو میخواستم .. اینکه دیده بشم ، اینکه بها بهم بها داده ب...
شصت و شش
-
تاریخ: 1395/12/20 ساعت: 5:33
دیشب وقتی کوهنورد اومد دنبالم و از دم مترو منو برد خونه ... روی مبل ولو بودم و چرت میزدم و به زمین و زمان بد و بیراه میگفتم .. همزمان تی وی داشت فال های روزانه و ماهانه رو ی جورایی مسخره میکرد و میگفت مثلا شهریوریا خونسردن .. و اگه با یک مهرماهی هستی غم دنیا رو نداری و ارامش داری ... همون لحظه بود ک...
شصت و هفت
-
تاریخ: 1395/12/20 ساعت: 5:33
پنج شنبه و جمعه ای که گذشت بعد از مدتها رفتیم پیک نیک البته فقط پنجشنبه و روز جمعه بعنوان خستگی در کن تو خونه پیک نیک داشتیم ... صبح 5 شنبه از خواب بیدار شدم و حول و حوش ساعتای 12 بود راه افتادیم بسمت پاتوقمون کن سولقون .. رفتیم و رسیدیم ، دیدیم که ی گروه فیلمبرداری اونجا رو گرفتن با اینکه گفتن چند ...
شصت و چهار
-
تاریخ: 1395/11/26 ساعت: 3:43
یک بار ِ دیگه مثل دفعات قبل خداوند قدرت بزرگشو بهم نشون داد ، نزدیک به یک ماه هر روز دنبال کارِ خوب میگشتم ، منظورم از کار خوب ، کاریه که توش احساس احترام ، امنیت و ثبات اخلاقی اطرافیان باشه !کاملا مشخصه که محل کاری قبلیم رو دوست نداشتم ! و دارم کم کم نزدیک میشم به آرزوی چندین سالم تو این محل کار جد...
شصت و یک
-
تاریخ: 1395/11/19 ساعت: 6:53
اگه میدونستم ازدواج کردن انقدر سخت و طاقت فرساست .. تن بهش نمیدادم .. (قسمت جهیزیه و خونه چیدن و عروسی ) کوهنورد به تنهایی محبوب ِ قلب منه ولی بدون حواشی .. بدون نگرانی ها و نا سازگاری ها .. من حتا با خانوادشم میسازم ، ولی خودش نمیسازه . حرفا و نصیحت های منم فایده ای نداره .. ازشون زده شده ، خوشم نم...
شصت و دو
-
تاریخ: 1395/11/19 ساعت: 6:53
مراسم عروسی من و کوهنورد درست ١٦ روز پیش برگذار شد ، اونهمه بدو بدو ها ، برو بیا ها ، استرسا ، شب نخوابیدنها ، انتخاب های وسایل خونه ، تموم شد . اینکه اون شب مثل بقیه ی عروسا بهم خوش گذشته یا نه بماند ... فقط اینو میدونم اگه یکبار دیگه برگردم به عقب و بخوام عروسی بگیرم دقیقا همین کارارو میکنم و البت...
شصت و سه
-
تاریخ: 1395/11/19 ساعت: 6:53
طبیعت زندگی آدمها همینه ، تا وقتی منتظر یه اتفاقی هستیم روزامون کشدار و نفسگیر می شه ولی به محض رسیدن بهش مثل برق و باد می گذره ، حکایت زندگی ادما همینه ... از جمله منو کوهنوردم یکی از دلایلی که این عنوان رو برای وبمون انتخاب کردم این بود که ما فردای نامزدیمون که روز شنبه می شد رفتیم کوه ، از اون مو...
شصت
-
تاریخ: 1395/8/21 ساعت: 9:06
تو این مدت که خونمونو تحویل گرفتیم و بعد از پشت سر پذاشتن یه اتفاق خیلی بد ما روحیمونو نباختیم و به باقی کارامون رسیدیم تو چند روز ِ مختلف خرت و پرتامو جمع کردمو گذاشتیم خونمون و رو درش دو تا قفل به کلفتی گردنامون زدیم ... کوهنورد امشب شبکاره و روزا میره میخوابه تو خونه ... کم کم داریم شکل میگیریم ....